کی فکرش را می کرد من حالا اینجا باشم؟ کی حدس میزند زندگی اش را که سالهای بعد کجاست؟ یک سیب را میندازی بالا و چقددرررر چرخ می خورد. اگر این را بدانم چقدر کمتر سخت میگیرم به خودم و به دنیا. مگر نه اینکه قرار بود از زندگی لذت ببریم؟ خب داریم میبریم ! با بدبختی هایش، چقدر هم کیف میدهد زنده بودن! همه ی ما میرویم یک روزی. اما خاطراتمان، تجربه هامان و عشق باقی می ماند. بقیه ش را لابد باد ترانه ای می سازد و فلان. من این روزها در "خانه" ترین جای جهانم.
برچسب:
نویسنده: بردیا شمس
تاريخ: پنجشنبه
16 شهريور
1402 ساعت: 1:48